تبليغاتX
سوتک

فارغ از عملکرد و مواضعی که اوباما در آینده ی نزدیک اتخاذ خواهد نمود، رنگ نماد و تبلور اندیشه ای است که با خون مردانی بارور شده و زمین را آماده ی پذیرش سیاهانی کرده که تا نیم قرن پیش تر حتی حق ر‌أی دادن نیز از آنها سلب می شد. سخنرانی مارتین لوتر کینگ را که در ۲۸ آگوست ۱۹۶۳ ایراد کرده با هم می خوانیم و اینکه آیا تصویر امروز آمریکا رویای اوست یا خیر بر عهده شما.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

Martin Luther King

 

خوشحالم که امروز در گردهمایی‌ای حضور دارم که در تاریخ کشور ما به عنوان بزرگترین حرکت آزادیخواهانه ثبت خواهد شد. یک قرن پیش، یک آمریکایی بزرگ که اینک سایه خود را به گونه‌ای نمادین بر سر ما گسترانیده‌است، اعلامیه آزادی بردگان را امضا کرد. این فرمان سرنوشت ساز نوری از امید بر دل میلیون‌ها برده سیاهی تاباند که در آتش بی‌عدالتی‌های یاس‌آور می‌سوختند. فرمان فوق برای آنان همچون سپیده دمی سرورانگیز بود که پایان شب دیرپای اسارت را نوید می‌داد.

اما سیاه پس از گذشت یکصد سال، هنوز آزاد نیست. زندگی «سیاه» هنوز پس از گذشت یکصد سال، به طرزی غم انگیز در غل و زنجیر جدایی نژادی و تبعیض تباه می‌شود. پس از گذشت یکصد سال و در میان این اقیانوس عظیم تنعم مادی، سیاه همچنان در جزیره متروک فقر زندگی می‌کند. پس از گذشت یکصد سال، سیاه هنوز در گوشه و کنار جامعه آمریکایی مرارت می‌کشد و خود را در وطنش غریب می‌یابد. آری اینچنین است که ما امروز، اینجا گرد آمده‌ایم تا این موقعیت شرم آور را برملا سازیم.

به تعبیری ما به کاپیتول کشور خود آمده‌ایم تا طلبی را وصول کنیم. زمانی که معماران جمهوری ما، عبارات متعالی قانون اساسی و اعلامیه استقلال را تقریر می‌کردند، بر ضمانت نامه‌ای صحه گذاشتند که هر آمریکایی وارث آن بود. این مکتوب تعهدی بود بر این امر که همه انسان‌ها —آری همه انسان‌ها، چه سیاه و چه سفید— از حقوق ضروری حیات و آزادی بهره‌مند خواهند بود و خواهند توانست به دنبال سعادت خود باشند.

امروز روشن است که آمریکا، در عمل به این تعهدنامه تا جایی که به رنگ پوست شهروندانش مربوط است کوتاهی کرده‌است. آمریکا به جای این که حرمت این وظیفه مقدس را پاس بدارد، قبض بی‌ارزشی به دست سیاهان داده است؛ که وقتی برای وصول نقدینه به صندوقی ارسال می‌شود بر روی آن می‌نویسند: «عدم کفایت موجودی».

اما ما باور نداریم که انبان عدالت تهی باشد: باور نمی‌کنیم که در صندوقچه فرصت‌های یک کشور سرمایه‌ای نباشد و بنابراین آمده‌ایم تا طلب خود را وصول کنیم. طلبی که با نقد شدنش درهای آزادی و عدالت به روی ما گشوده خواهد شد. ما همچنین به این مکان مبارک آمده‌ایم تا به آمریکا متذکر شویم که وقت بسی تنگ است. آمده‌ایم تا اعلام کنیم که اینک زمان سرگرم شدن به ظاهرسازی‌های دلسردکننده نیست، دوره تجویز داروی ملال آور و اصلاحات تدریجی سرآمده‌است. آمده‌ایم تا بگوییم که حال موقع تحقق دموکراسی است. زمان، زمان از تاریکی درآمدن است، از دره تفکیک نژادی گذرکردن است، راه روشن و اصلی عدالت را پیمودن است. آری اکنون، نوبت جابه جا شدن و حرکت ملت ما، از ریگزار لغزان بی‌عدالتی نژادی به کوه استوار برادری است. وقت آن است تا عدالت برای همه فرزندان خدا محقق شود.

تقدیری شوم در انتظار این ملت خواهد بود اگر، اضطرار زمانه درک نشود. زمستان دیجور و سرد نارضایتی بر حق سیاه تمام نخواهد شد تا زمانی که بهار خجسته و روح بخش آزادی و برابری خنده نزند. یک هزار و نهصد و شصت و سه فرجام کار نیست، آغاز راه است. کسانی را دیده‌ام که امیدوارانه خیال می‌کنند که سیاه با بیرون ریختن ناگزیر خشم خود و بیان آنچه در دل دارد آرام خواهد گرفت. اما این افراد، حتی اگر امور در کشور به روال معمول خود بازگردد سرانجام با ضربه‌ای ناگهانی از خواب غفلت بیدار خواهند شد چرا که تا حقوق شهروندی سیاه به او اعطا نشود آمریکا روی فراغت و آرامش را به خود نخواهد دید. گردبادهای تمرد تا زمانی که صبح روشن عدالت طلوع نکرده بنیادهای کشور ما را خواهد لرزاند.

اما موضوعی هست که می‌باید آن را با مردمم که در این هوای گرم و در این درگاه عدالت ایستاده‌اند در میان گذارم. سخن من این است که در فرایند نائل شدن به منزلت برحق خود نباید دست به اعمال نادرستی بزنیم که ما را گناهکار سازد. عطش ما به آزادی نباید با نوشیدن جام بیزاری و نفرت سیراب شود.

شیوه و عزم بلند ما در مبارزه می‌بایست تا ابد، مبتنی بر کرامت و اصول باشد. ما نباید اجازه دهیم تا اعتراض سازنده ما به خشونت فیزیکی انحطاط پیدا کند، باید که از نو به بلندی‌های شکوهمندی صعود کنیم که محل تلاقی نیروی مادی و نیروی دل است.

خشونت حیرت‌انگیزی که اخیراً اجتماع سیاهان را به کام خود کشیده‌است نباید ما را نسبت به همه سفیدان بدگمان کند. از آن که بسیاری از برادران سفید ما، چنانچه امروز حضورشان در اینجا این نکته را به اثبات می‌رساند نشان داده‌اند که سرنوشتشان به سرنوشت ما گره خورده‌است. آنها به اینجا آمده‌اند تا بگویند که آزادیشان با آزادی ما پیوند دارد، ما نمی‌توانیم راه را به تنهایی طی کنیم.

با قدم گذاشتن در راه نیز باید میثاق ببندیم که همواره به جلو گام برداریم. ما نمی‌توانیم به عقب بازگردیم. کسانی این سئوال را از هواخواهان حقوق مدنی می‌پرسند که «شما کی آرام خواهید گرفت؟» پاسخ این است که ما تا زمانی که سیاه قربانی واهمه‌های مکنون سبعیت پلیسی است هرگز آرام نخواهیم گرفت.

ما هرگز نمی‌توانیم آرام بگیریم، زمانی که تن‌های ما، فرسوده و خسته از سفر، نمی‌توانند در منزلگاه‌های بین راه و هتل‌های شهرها، مسکنی بیابند. ما هرگز نمی‌توانیم آرام بگیریم زمانی که جابه جایی اصلی سیاه در حرکت او از زاغه‌ای کوچک به زاغه‌ای بزرگ تر خلاصه می‌شود. ما هرگز نمی‌توانیم آرام بگیریم زمانی که کودکانمان را می‌بینیم که از خویشی خویش تهی می‌شوند و عزت نفس خود را از کف می‌دهند، هنگامیکه با این نوشته مواجه می‌شوند: «فقط برای سفیدان».

ما هرگز نمی‌توانیم آرام بگیریم زمانی که سیاهی در می سی سی پی نمی‌تواند رای دهد و سیاهی دیگر در نیویورک بر این باور است که چیزی برای رای دادن ندارد. نه، نه ما آرام نیستیم و آرام نخواهیم گرفت تا آن زمان که عدالت همچون آبشاری فرو ریزد و انصاف همچون رودی عظیم سرازیر شود.

این را نیز می‌دانم که برخی از شما از معرکه مصائب و رنج‌ها به اینجا آمده‌اید. برخی از شما به تازگی از زندان رها شده‌اید. برخی از شما از مناطقی آمده‌اید که جست و جوی آزادی در آنجا شما را با آتش بغض و عداوت و امواج سرکش سبعیت پلیسی مواجه کرده و این همه شما را مغموم و مبهوت ساخته‌است. اما این را نیز می‌دانم که این رنج‌های سازنده شما را کاردیده کرده‌است. با ایمان به این که این رنج‌های نابحق رستگاری بخش است به تلاش خود ادامه دهید. به می‌سی سی پی بازگردید. به آلاباما، به کارولینای جنوبی، به جورجیا، به لوییزیانا، به حلبی‌آبادها و زاغه‌های شهرهای شمالی و بدانید که این وضع می‌تواند به طریقی تغییر کند و تغییر نیز خواهد کرد. نگذارید در چاه نومیدی و یاس سقوط کنیم.

به شما می‌گویم امروز که‌ای دوستان من، درست است که ما را امروز و فردا مشکلاتی است اما من نیز رویایی دارم. من رویایی دارم که عمیقاً ریشه در رویای آمریکایی دارد.

من رویایی دارم که در آن روزی این ملت به پا می‌ایستد و زندگی را با معنای حقیقی این اصل اعتقادی‌اش آغاز می‌کند: «ما این حقیقت را بدیهی می‌شماریم که همه انسان‌ها برابر خلق شده‌اند.»

من رویایی دارم که در آن روزی بر تپه‌های گلگون جورجیا، فرزندگان بردگان پیشین، می‌توانند در کنار برده‌داران پیشین دور یک میز که میز برادری است بنشینند.

من رویایی دارم که در آن روزی ایالت می سی سی پی که اینک در آتش بی‌عدالتی و سرکوب شعله‌ور است به بهشت آزادی و عدالت تبدیل می‌شود.

من رویایی دارم که در آن روزی چهار فرزند من، در کشوری خواهند زیست که در آن نه برمبنای رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیت شان داوری خواهند شد. من امروز رویایی دارم.

من رویایی دارم که در آن روزی در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه‌هایی چون آشتی و الغای تبعیض به سختی از زبان او شنیده می‌شود، آری آنجا در آلاباما در یک روز واقعی، پسران و دختران کوچک سیاه می‌توانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند. من امروز رویایی دارم.

من رویایی دارم که در آن روزی هر مغاکی بلندی می‌گیرد، هر کپه انباشته‌ای کوتاه می‌شود، زمین‌های ناهموار صاف می‌شوند، راه‌های کج راست می‌شوند، عظمت پروردگار آشکار می‌شود و همه انسان‌ها او را در کنار خود می‌یابند.

این امید ما است، با این ایمان است که من به جنوب بازمی‌گردم. با این ایمان است که ما خواهیم توانست از دل کوه نومیدی و یاس جواهر امید را برون آوریم. با این ایمان است که ما قادر خواهیم شد ناهمخوانی‌های ملال آور ملت خود را به همخونی دل انگیز برادری تبدیل کنیم. با این ایمان است که ما می‌توانیم با یکدیگر کار کنیم، به همراه هم دعا کنیم، به اتفاق هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، در کنار هم از آزادی دفاع کنیم و بدانیم که روزی آزاد خواهیم شد. و آن روز، روزی است که در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود این آواز را با معنایی جدید بخوانند:

«تراست کشور من خدایا

می خوانم این سرود را

تراست این سرزمین محبوب

این دیار آزادی

خاکی که در آن آرمیدند پدرانمان

و سرافراز شدند زائران

بگذار که در آن از هر کوهی

طنین دراندازد صدای آزادی»

و اگر آمریکا می‌خواهد کشوری بزرگ باشد باید این امر در آن تحقق یابد. پس بگذار که از تپه‌های عظیم نیوهمپشر، از کوه‌های پرصلابت نیویورک و از ارتفاعات بلند الگینی در پنسیلوانیا، صدای آزادی طنین دراندازد. بگذار که از صخره‌های برف گرفته کلرادو و از شیب‌های چشم‌نواز کالیفرنیا صدای آزادی به گوش آید. نه فقط از آنها که بگذار صدای آزادی از کوه استون در جورجیا و کوه لوک اوت در تنسی به گوش رسد.

بگذار که از هر تپه و کپه خاکی در می‌سی سی پی این صدا به گوش رسد. بگذار که صدای آزادی از دامنه هر کوهی شنیده شود. و زمانی که این اتفاق افتاد، زمانی که ما گذاشتیم تا آزادی طنین دراندازد، زمانی که ما مجاز شمردیم تا از هر آبادی و روستایی —و از هر ایالت و شهری— صدای آزادی شنیده شود آنگاه ما روزی را محقق کرده‌ایم که در آن همه فرزندان خدا، اعم از سیاه و سفید، یهودی و مسیحی، پروتستان و کاتولیک خواهند توانست دستها را به یکدیگر گره زنند و آن آواز قدیمی و مذهبی سیاهان را سردهند که: «اینک آزاد! اینک آزاد! خدایا سپاس ای قادر متعادل ما عاقبت آزادیم.»

به نقل از ویکی نبشته

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 22:41 توسط میرحامد |

 در پهنه ی تاریخ نهضت ها و جنبش های فراوانی شکل گرفته اند، و هر یک به سهم خود و فراخور خرد پیشقراولان دوران، دستاوردها و ناکامی هایی به همراه داشته اند که دست مایه ی عبرت و تجربه ی پسینیان گشته است. در میان این خیزش های اجتماعی گاهی حوداث رنگ طنز به خود گرفته و نقل محافل و پاتوق ها می شده است ، اگرچه شاید در واکاوی این گونه روایت ها نیز بطنی دیگر یافت شود و تلألؤیی برآید. حکایتی که در پی می آید از کتاب "حیات یحیی" اثر مرحوم حاج میرزا یحیی دولت آبادی، جلد چهارم، صفحه 354، نقل شده است که در روز دوم فروردین 1304 هجری شمسی، یعنی همان روزی که مجلس برای تغییر نظام سلطنت به جمهوریت تشکیل شده بود، روی داده است.

------------------------------------------------------------------------------

 در موقع اجتماع مردم دیده می شود هر یک از روحانیون بزرگ و کوچک در موقع ورود به بهارستان بر حماری سوار است و جمعی در اطراف او با سلام و صلوات وارد می شوند و با اینکه معمول نیست کسی سواره وارد بهارستان شود، در این روز این رسم رعایت نشده، روحانیان تا پای سرسرای عمارت مجلس سواره می آیند و آنجا پیاده می شوند. اتفاقاً مسن ترین روحانیان تهران در این وقت شیخ عبدالنبی مازندرانی دیرتر می رسد و ورود او مصادف می شود با وقتیکه نظامیان و نظمیه با سرنیزه مردم را از بهارستان بیرون می کرده اند. شیخ بر حماری سوار است و چند صد نفر اطراف او را گرفته بی خبر از جنگ و جدال که شده می خواهد وارد بهارستان شود. نظامیان مانع می شوند و آنها فشار می آورند {تا} صف نظامی را برهم زده، وارد شوند. در این کشمکش سرنیزه ای به شکم حمار آیة الله فی الارضین رسیده او را مجروح می کند و حمار مزبور در اثر این جراحت می میرد. به این مناسبت ظریفان از تجددخواهان، این نهضت را نهضت حمار می خوانند.

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 17:32 توسط میرحامد |

اولین ملاقات حاج میرزا یحیی دولت آبادی با احمد شاه قاجار

یحیی دولت آبادیاز او می پرسم اعلیحضرتا! کی شما را پادشاه کرده است؟ می گوید خدا. می پرسم در ظاهر به اراده ی کی تخت و تاج تسلیم اعلیحضرت شده است؟ والا بدیهی است همه کار به مشیت الهی است. می گوید به اراده ی ملت. می پرسم آیا عهدی میان ملت و اعلیحضرت هست که از روی آن عهد، وظایف ملت و سلطنت معین بوده باشد؟ می گوید بلی، قانون اساسی. می پرسم پس چرا متروک مانده است؟ می گوید من سعی می کنم به قانون اساسی رفتار شده باشد. می گویم اعلیحضرتا... ]آیا[ اگر در این مملکت کسی پیدا شد که به این کتاب بهتر از اعلیحضرت رفتار کرد او پادشاه ایران خواهد بود؟

از شنیدن این جمله رنگ شاه تغییر کرده آثار ملالت از صورتش نمایان می گردد. ناچار در مقام ترمیم برآمده می گویم این جمله را از زبان امیرالمومنین علی علیه السلام عرض کردم که در شب وفات خود به حسن و حسین فرمود: "لا یسبقنکم بالعمل بالقرآن غیرکم" یعنی کسی در عمل کردن به قرآن بر شما سبقت نگیرد. پیداست مرادش این بوده است که اگر سبقت گرفت او امام خواهد بود.

 حیات یحیی/ تالیف یحیی دولت آبادی/ جلد چهارم، فصل یازدهم، صفحه 108/ چاپ دوم 1361/ انتشارات فردوسی

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 16:23 توسط میرحامد |

 

تابستان امسال از لحاظ کمیت با تراکم و شلوغی مجموعه کنسرتهای سال 86 قابل قیاس نیست و همانطور که گفته می شد باید تابستان پارسال را تافته ی جدا بافته ای در تاریخ موسیقی ایران به حساب آورد، سالی که تقریباً همه ی گروههای فعال موسیقی سنتی و پاپ از فتحعلیان گرفته تا محمدرضا لطفی، شجریان، کامکارها، پورناظری و ... در آفرینش آن مشارکت داشتند. با این وجود نمودار کنسرتها سیر رو به رشدی نپیمود تا تابستان 87 چندان پررونق نگذرد. با پیش زمینه لغو کنسرت یک گروه اندونزیایی در آخرین ساعات که سر آخر هم کسی مسوولیت آن را نپذیرفت، باید منتظر ماند و دید که چه بر سر کنسرت گیتار فلامنکو "پاکو پنیا" اسپانیایی خواهد رفت. در این میان هفته آخر مرداد شبهای پرازدحامی برای دوستداران موسیقی سنتی رقم زد. برگزاری کنسرت شهرام ناظری در قالب گروه مولوی و کنسرت گروه شمس به سرپرستی کیخسرو پورناظری نیز هر یک با حاشیه هایی همراه بود.

1-                  تنها غایب سال گذشته، شهرام ناظری، از 19ام مرداد سه تارش را کوک کرد تا تور کنسرت گروه مولوی را در تهران آغاز کند. او که 2 سال از صحنه دور بود، علیرغم اجرای قطعات جدید، نتوانست آنچنان که باید تشنگان را سیراب کند و وجدی در مخاطبان افکند. مگر تصنیف "گردون گردان" که با استفاده از سازهای کوبه ای، خاطره ی تصنیف "کشتی شکستگانیم" را زنده می کرد. البته گود بودن سن و دشواری دیدن و معایب فنی نیز گهگاه خاطر مخاطبان را مکدر می ساخت. همین بود که در شب اول برگزاری، ناگهان صدا قطع شد و شبهای بعد نیز دوستدارن را ساعتی منتظر گذاشت. اما نوبت که به ساعت تنفس رسید، عزت الله انتظامی با پیشخوانی شهرام، روی سن آمد و شرحی غم انگیز خواند بدین مضمون که نوجوانی 18 ساله 5 سال پیش تر - هنگامی که 13 سال داشته- حین بازی باعث قتل همسال خود شده و حال پس از رسیدن به سن بلوغ در انتظار اعدام است. با رفت و آمدهای او، پرویز پرستویی و دیگران خانواده ی مقتول رضایت داده اند اما طلب دیه می کنند. شاید روی صحبت انتظامی با خیرین بود -که همینطور هم بود- ولی به زعم من نجوایی بود در میان هنرمندان برای اصلاح قوانین موجود. بی شک این نوجوان تنها کسی نیست که قربانی اینگونه قوانین می شود، اما آیا انتظامی تنها برای کمک به او اشک ریخت؟ آیا سخن انتظامی معطوف به قانون بود یا به شخص؟

گروه شمس

2-                  گروه شمس که علیرغم برخی انتقادات، سال 85 در جشنواره موسیقی فجر همراه با کنسرت فیلارمونیک اوکراین شیوه ی تازه ای در تنبورنوازی را تجربه کرد و از سازهای کوبه ای آفریقایی در کنار موسیقی سنتی ایرانی بهره برد، سال گذشته به مناسبت سال جهانی مولانا، سماع گران قونیه را با تنبور خود هم آهنگ کرد و باز آزمونی دیگر برای گروه رقم خورد. اگرچه اغلب قطعات کنسرت 86 تکراری بوده و حتی از لحاظ ریتمیک بسیار شبیه به هم ساخته شده بودند، اما از نظر گروه، مهم هم آهنگی آن قطعات قبلی با اجرای سماع گران می بود. امسال قرار بود این دو تجربه ی سالهای 85 و 86 با نواختن چنگ ترکیب شود و نوازندگانی از دیگر کشورها گروه را در قطعات جدید همراهی کنند، اما باز هم دستهای پنهان مانع شدند تا موسیقی سنتی ایرانی پا نگیرد و ظرف را نشکند. در ابتدای مراسم سرپرست گروه، کیخسرو پورناظری بدون اشاره ی مستقیم به موانع و دلایل عدم همراهی هنرمندان فرانسوی، انگلیسی، هلندی و ... با ذکر مقدماتی تلویحاً خبر از برگزاری کنسرت با دشواری های بسیار داد آنچنان که هر سال برپایی چنین شبهایی با مشقات بیشتری همراه است. در بخش دوم هم سهراب که گویا روحیه ای تندتر از پدر داشت، گفت "شما بهتر می دانید چرا نگذاشتند؟" جالب آنکه سماع گرانی هم که از قونیه آمده بودند و سال پیش در همین محل کاخ سعدآباد به اجرا پرداخته بودند، در عمق سن همچون مخاطبان نشستند و به نوای خنیاگران گوش سپردند. و آن دیگرانی که حتی نیامدند.

براستی هنرمندان ایران را به کدام سو سوق می دهیم؟ به سمت آنتاگونیسم؟ از اجرای آنها چه گردی بر ردای ما می نشست؟ از طرفی بنظر می رسد برخی هنرمندان وارد فاز دیگری می شوند که شاید به جدایی از عرصه ی هنر بینجامد.

+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 22:34 توسط میرحامد |

پرسشی از بنیادگرایی و جزم اندیشی

 

 

چندی است این سوال در ذهنم نقش بسته که آیا دریافت ما بعنوان یک مخاطب محقق یا حتی فهم روشنفکران و نخبگان از مکاتب سده های قبل یا مذاهب هزاره های گذشته منطبق بر فهم و دریافت معاصرین آن مکتب و مذهب می باشد و با انگاره های مردم زمان نزول، همخوان و همراه است؟ آیا مولفه های مختلفی چون تغییرات اجتماعی و دگرگونی های جهانی و از طرفی انباشت اطلاعات و داده ها باعث گردیده تا اینک ما فهم عمیق تری از سخن رسولان و فیلسوفان داشته باشیم و به کلام آنها نزدیک تر شده ایم؟ یا برعکس فهم امروز ما و به سخنی فهم غیر آن زمانه ی ما –بدلیل دور بودن از مقتضیات آن عصر یا نادیده گرفتن عوامل و جزئیات مختص آن دوره- بگونه ای است که حتی دور از مراد رسول و بنیانگذار مکتب است و تا جایی پیش روی کرده که نافی آن می باشد؟ گونه ی دیگر می تواند مدل دیالکتیک هگلی باشد که از میان تز (برنهاده) مذهب و آنتی تز (برابر نهاده) سنت، سنتزی (هم نهاده) زاده شده باشد که برآیندی از هر دوست ولی در نهایت راهی غیر از آن دو را طی می کند.

بعبارتی آیا مکتب و مذهب در گذر زمان دستخوش تغییر و تحول می شوند؟ -پرسش افکندن به امری بدیهی؟- و آیا ممکن است دریافت امروزی یک مکتب با مراد بنیانگذار آن در تناقض بوده باشد؟ آیا ادراک نیت مولف در زمان خود میسر بوده و اینک ناممکن؟ آیا اساساً نیت مولف قابل دریافت است؟ بی شک پاسخ ما به این سوالات بسیار مهم است چراکه پایه گذار و منشأ شکل گیری قرائت ها و نحله های فکری مختلف در طول تاریخ بوده است.

برای آنکه خود را خیلی درگیر بحث های هرمنوتیکی متون مقدس نکرده باشیم بهتر است در ابتدا موضع خود را در رابطه با مکاتب فلسفی سامان دهیم و پیش از آنکه آنرا پرسشی از مذهب بدانیم -که البته بیشتر محل چالش و مناقشه در این حوزه بوده است- پرسش را از مکتب آغاز کنیم؛ حتی اگر از دیدگاه تاریخی تقدم با مذهب باشد. بدین جهت که این پرسش فراتر از مذهب و مکتب است و بطور کلی با سیر اندیشه بشری مواجهیم.

طرح سوال این گونه است که آیا مولفه های لیبرالیسم آنگونه که تبیین گران متقدم به آن معتقد بوده اند با مولفه های لیبرالیسم نوین تطابق دارد؟ آیا متقدمین نیز به آزادی بردگان رای داده بودند یا برعکس در رسالات خود برده داری را تئوریزه می کردند و قائل به انسان بودن بردگان نبوده اند و همه ی آن نظریات تنها برای انسان بوده، نه برده! اگرچه برخی معتقدند رگه های جنبشهای فمنیستی را در لیبرالیسم باید جستجو کرد (وانگهی نباید از نقش جنبشهای سوسیالیستی در شکل گیری نهضت زنان غافل بود) ولی آیا هنگامیکه لیبرالیست های اولیه از انسان سخن می گفتند، این واژه زنان را هم در بر می گرفت یا در سوی دیگر گستره ی مفهوم عدالت اجتماعی سوسیالیستها شامل حال زنان نیز بود؟

چرا مارکس در زمان حیاتش از مارکسیسم تبری می جوید و چرا مکتب او در گستره ی ارض با تفاسیر مختلفی مواجه می شود. از لنینیسم شوروی گرفته تا مائوئیسم چین و هوشی مین در ویتنام یا چه گوارا در آمریکای جنوبی که خواستار جمهوری بولیواری بود، هر یک به شیوه ای عمل کردند. گاهی جنبه ماتریالیسم غالب شد و گاهی سوسیالیسم. چنانکه چه گوارا در آمریکای جنوبی بدنبال بومی کردن مارکسیسم بوده و خود را در ادامه راه سیمون بولیوار می دانست که سمبل آزادیخواهی یک قاره است. بدین ترتیب آیا نیاز زمانه در تفسیر مؤثر نیست؟ آیا هم عصران مارکس آثار او را همانطور فهم کردند که مراد او بوده است و اینک آیا دریافت ما در آغاز هزاره سوم و پس از تجربه بلوک شرق و شوروی، از سخن مارکس همان است که انگلس درک می کرده یا بعدها فرانکفورتی ها یا نحله های دیگر دریافتند؟ پاسخ بدون تردید منفی است. انسان امروز وارث تفکرات همه فیلسوفان، اندیشمندان، مصلحان و پیامبران است. این میراث در ناخودآگاه بشر وجود دارد اما بستر و جامعه ای که در آن می زید چندان شباهتی به آنچه که آنها در آن زیسته اند ندارد. صورت مسئله ها تغییر کرده اند چنانچه دیگر سخن از "یک خدایی" و "چندخدایی" به میان نمی رود. جدال امروز میان "باخدایی" و "بی خدایی" است. اما در عین حال آنچه همواره با انباشت این اندیشه ها توأم بوده، تجربه است. این میراث فکری که در ناخودآگاه انسان جضور دارد همان پیش فرض ها[1]، پیش فهم ها و پیش دانسته های ماست که متفکران هرمنوتیک، انباشت مداوم و بی وقفه آنها را دور هرمنوتیکی[2] نامیده اند. بنظر می رسد که زمان و مکان جغرافیایی از اجزای همین انباشت فکری باشند. مفسران نه تنها از زمان بلکه از جغرافیای حیات خود و جامعه شان تأثیر بسیار گرفته اند. در این حین باید پیش فرض دیگری را نیز درنظر گرفت و آن سیال بودن اندیشه بشری است. اگر این گزاره مورد قبول قرار گیرد، چه بسا وصول به یک رأی جمعی سهل تر باشد.

اما پرسش همچنان پابرجاست. اگر این گونه است پس تناقض از کجا بوجود می آید؟ مگر اندیشه و تجربیات یک نسل از نسلهای قبل نشأت نگرفته و مگر این سنتز دیالکتیکی در امتداد همان پیش فرض ها و پیش دانسته ها نیامده است، خود در یک دگرگونی بصورت آنتی تز در نیامده و دوباره سنتزی علیه خود نساخته است. حال چرا اندیشه چنان دستخوش تغییر می شود که گاهی از منشاء خود عبور کرده و علیه آن قیام می کند؟؟



[1] Hypothesis

[2] Hermeneutic Circle

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 13:42 توسط میرحامد |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را...

معلم علی شریعتی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 13:19 توسط میرحامد |

مطلب حاضر، چندی پیش در روزنامه ی مستقل El País تحت عنوان "تورات و قیمت خیار" به چاپ رسید، اما به توصیه یکی از دوستان و البته مفهومی که طعم تلخ خیار با خود داشت، این عنوان را در برگردان به فارسی برگزیدم. بی آنکه خواسته باشم طنزی به مذهب راه دهم، "تورات با طعم خیار" جلوه ای تلخ از مذهبی آسمانی است. و آنچه در انتها بدان می رسیم به زعم من تشابهی درونی است میان دو کشور برساخته مذهب. تشابهی که در گذار به عرصه ی بین الملل و سیاست خارجی به تقابل می انجامد تا بار دیگر مصداقی بر مذهب علیه مذهب باشد.

میرحامد

 

قدرت مذهب

 

خوان میگل مونیوز         13/04/2008

راستگرایان یهودی که گفتمان اصلی دولت اسرائیل را تشکیل می دهند با نفوذ خود در برنامه های سیاسی دولت بیشترین بهره را برای تسلط بر زندگی روزمره ارتدوکس های دو آتشه می برند.

این روزها قیمت خیار در اسرائیل شدیداً افزایش یافته است، در حالیکه خیار قوت غالب مردم اسرائیل به شمار می رود و مصرف آن هنگام صبحانه بسیار رایج است. افزایش قیمت خیار و دیگر سیفی جات حدوداً 25% برآورد شده است. اما علت چیست؟ بیشتر زمین های کشاورزی لم یزرع مانده اند. طبق دستورات تورات، یهودیان باید هر هفت سال یکبار آیش کنند. این سال را به عبری "شمیتا" گویند که پس از چند سال کاشت به زمین استراحت می دهند تا دوباره قوت گیرد. این بار پس از چندین دهه، خاخام ها ترفند قبلی را مردود دانسته و همچون سالهای پیش کار کشت را در سال هشتم به غیریهودیان - که معمولاً اعراب بوده اند- نسپرده اند. اسرائیل ناگزیر از واردات میوه و سبزی جات مایجتاج خود می باشد چراکه تنها شورای علمای یهود اجازه دارد حلال[1] بودن مواد غذایی را تأیید کند. اغلب سوپرمارکت ها از ترس بایکوت شدن، مطیع شریعت شده اند. این همه نشانه ای از قدرت ارتدوکس های دوآتشه است که در برابر لاییک ها موضع گرفته اند.

همه ساله هنگام عید فصح[2]، نانوایی هایی که مشغول طبخ نان باشند، توسط افراطیون سنگ باران می شوند.

چنانچه فتوای خاخام های تندرو در مومنان یهودی اثری نداشت، این همه اعتراض روی نمی داد. از همین روی مطالبات مداوم بنیادگرایان، با بهره بردن از موقعیت متزلزل سیاسی، بر تمام مردم اسرائیل تأثیر گذاشته است. کرسی هایی که در دست دارند، اعمال نفوذ در پارلمان و در نهایت دولت را تضمین می کند. در سوی دیگر اعمال فشارهای اجتماعی برای تن دادن به این مطالبات به روش های آرام تر و پنهان تری اجرا می شوند. در هفته های اخیر نمونه های بسیاری از آنچه که "اوزی برام"[3] - تحلیلگر مسائل اسرائیل- ، آنرا "اخاذی" نامیده است، به چشم می خورد.

در دولت یهود، بدلیل فقدان دفاتر حقوقی برای ثبت ازدواج، خاخام ها انحصار ثبت ازدواج و طلاق را بدست گرفته و مبالغ هنگفتی از این بابت کسب می کنند. البته راه دیگری نیز وجود دارد که علیرغم پرهزینه بودن، بسیاری از اسرائیلی ها به آن روی آورده اند: ازدواج در خارج از کشور، بخصوص در قبرس که به آنها نزدیک است. علاوه بر این فقهای یهود مسوولیت شهروندان تغییر مذهب داده به یهودیت را نیز برعهده دارند؛ که مسئله ای عمده در این کشور مهاجرپذیر است. از دهه ی نود حدود یک میلیون روس به اسرائیل مهاجرت کردند. صدها هزار نفر از آنان یهودی به حساب نمی آمدند، زیرا براساس تعلیمات هالاخا[4] (قوانین عبری)، از مادری یهودی متولد نشده بودند،  اما طبق "قانون رجعت" از آنجا که اجدادی یهودی داشته اند، می توانند تابعیت اسرائیلی را بپذیرند. با این وجود هنگام ازدواج با مشکلات و موانعی روبرو خواهند شد، از جمله اینکه باید در برابر خاخام تغییر مذهب خود را اعلام کرده و به قوانین سخت و طاقت فرسای مراسم تغییر تن دهند.

در سوی دیگر، تحمل سردمداران سیاسی لائیک - از هر دو جناح راست و چپ- به سر آمده، عالیا[5] - مهاجرت یهودیان از اقصی نقاط جهان به اسرائیل- کمرنگ شده و رهبران سکولار تمام تلاش خود را برای تسهیل قوانین مربوط به تغییر دین به کار بسته اند اما در حال حاضر هیچ راهکاری برای متقاعد کردن فقهای یهود وجود ندارد. اگرچه بین سالهای 2004 تا 2006، بیش از 300 هزار روس متقاضی تغییر مذهب بوده اند، تنها 6324 نفر از آنان پذیرفته شده اند.

در این میان موارد عجیب و غریبی نیز وجود دارد. برای مثال زنی که 15 سال پیش تغییر مذهب داده تصمیم گرفت بصورت توافقی از همسرش جدا شود. تنها راه، مراجعه به خاخام بود و او از انجام واجبات[6] مذهب پرسید و چون پاسخ او را خوش نیامد، جدایی رسمیت نیافت. بدتر از همه آنکه فرزندانش نیز دیگر یهودی به حساب نمی آمدند.

اگرچه برخی احزاب لیبرال سالها تلاش کرده اند تا با تدوین و وضع قوانین جدید مدنی، چشم انداز جدیدی در چارچوب نظام اسرائیل بگشایند، اما تا امروز هیچ یک دستاورد مشخصی نداشته اند.

شرایط کنونی فرصتی برای خارج شدن از این مخمصه مهیا کرده است. ساختار سیاسی چندبخشی اسرائیل، احزاب متمایل به ارتدوکس های تندرو را حتی بیش از حیطه نفوذ اجتماعی شان صاحب قدرت کرده است. حزب "شاس"[7] که متشکل از "میزراهی"[8] ها – یهودیان اصالتاً عرب و مسلمان- می باشد، 12 کرسی از 120 کرسی پارلمان را در اختیار دارد. از آنجاییکه دولت ایهود اولمرت پشتیبانی 67 نماینده را با خود دارد، حمایت 12 نماینده ی حزب "شاس" نیز برای تداوم حیات دولتش ضروری بنظر می رسد. در سوی دیگر، اپوزیسیون از" اتحاد تورات و یهودیت" و ائتلافی از اشکنازی های ارتدوکس و مذهبیون صهیونیست - مهاجرین- شکل گرفته است، که به ترتیب 6 و 9 کرسی در کنست[9] دارند. اما مدتی است اختلافاتی میان این دو درگرفته است.

شاس به دولت هشدار داده که در صورت مذاکره با فلسطنیان درمورد اورشلیم، حمایت خود را از وی دریغ خواهد نمود. به دستور اولمرت یا بدلیل فشارهای ارتدوکس های تندرو، شهرک سازی در نیمه عرب نشین بیت المقدس - بر خلاف قوانین بین المللی و مذاکرات قبلی میان دو کشور- میسر شده است.

موضوعی نیست که ارتدوکس های تندرو از پشت عینک کهنه ی خود بدان ننگرند. آنها پیش از این تأثیر بسزایی در تدوین قوانین مربوط به اهدای عضو داشته اند و هم اکنون نیز درحال اعمال محدودیت هایی در رابطه با قوانین سقط جنین و گسترش سانسور بر اینترنت می باشند.

تصور نمی شود که اولمرت موضع خود را از شاس جدا کند. "نهامیا شتراسلر"، تحلیلگر مسائل اسرائیل در این باره نوشته است: "روشن است که ارتدوکس های تندرو خیال دست کشیدن از مواضع خود را ندارند و محکم بر اصول خود ایستاده اند... مردم غیرمذهبی نیز باید سازمان یافته تر عمل کنند تا نشان دهند که آنها نیز قدرت خود را دارند."

اسرائیل چونان جهانی دیگر است. در اورشلیم "شبت"[10] که از عصر جمعه آغاز می شود، به شکلی افراطی به مرحله ی اجرا درمی آید. اما در تل آویو این شور مذهبی معتدل تر است، اگرچه متعصبین همچنان به سخت گیری های خود ادامه می دهند. شرکت اتوبوسرانی "دان"، که ارائه کننده خدمات درون شهری است، از ماه فوریه گذشته تصمیم گرفت در روز مقدس شنبه تمام خطوط خود را تعطیل کند. ظاهراًَ به دلایل اقتصادی. اما این به هیچ وجه توجیه مناسبی نبود. به همین دلیل چندی بعد این شرکت دریافت نامه های تهدیدآمیز را تأیید کرد. اتفاقی مشابه درباره ی فروشگاههای زنجیره ای مواد خوراکی AM:PM نیز روی داد تا آخرین قربانی این جریان لقب بگیرد. اگرچه ده شعبه از این فروشگاه در منطقه ی مذهبیون قرار گرفته بود، اما در محله های لائیک هنگام نماز نیز به فروش خود ادامه می داد. هنگامیکه خاخام ها از موضوع اطلاع یافتند، طی دو هفته فروش این فروشگاه 50% کاهش یافت. هم اینک این فروشگاه در روزهای شبت بسته است.

گویا این مناقشات تمام شدنی نیستند. عید فصح نزدیک است. عیدی که از 19 ام آوریل آغاز میشود و در طول 7 روز مؤمنان از خوردن مخمر[11] بر حذر داشته شده اند. همه ساله گروههای تندرو، نانوایی هایی که مشغول طبخ نان باشند را سنگ باران می کنند. نه خود می خورند و نه اجازه می دهند دیگران بخورند. اما امسال یک قاضی این تابو را شکست. "تامار باس عاشر" به تازگی حکمی صادر کرده است که مخمر می تواند در سوپرمارکتها به فروش برسد و در رستورانها سرو شود چون در معرض دید عموم قرار نخواهد گرفت.

رهبر حزب شاس، "الی ییشای"[12]، نیز در مقابل برای ممنوعیت فروش مخمر به ماده ای از قانون استناد کرده است. همچنین "موشه قفنی" نماینده ی ارتدوکس های تندروی اشکنازی، پا را از این هم فراتر گذاشته است. وی با ارسال نامه ای به شرکت دولتی "مکوروت"[13] خواهان قطع تأمین آب بخش اعظم اسرائیل شده است. هراس او از این بابت است که خرده های نان، آب را نجس کنند.

در نظام سیاسی اسرائیل طبقه ای تسخیر ناپذیر وجود دارد که بدلیل روابط قدرت در کنست، از امتیازات مختلفی بهره می برد. طلبه های حوزه از خدمت سربازی معاف هستند و کمک های مالی به مدارس علوم دینی و مدیریت آن بی حساب است. بسیاری از شهروندان اسرائیلی این ملبسان به سنت قرن 19 را آفت جامعه خود می دانند و صبر و تحمل خود را از دست داده اند. سه نفر در تل آویو، پایگاه لائیسیسم، برنامه ای به راه انداخته اند تا دوباره فروش AM:PM را به حالت اول برگردانند. به اعتقاد مورخی چون "مرون بن ونیستی"، در هر شرایط کسی نباید ترسی به خود راه دهد: "نفوذ فعلی آنها در سیاست نگران کننده است. اما قدرت آنها هم حد و مرزی دارد، چراکه رفاه طبقات میانی با اهداف آنان در تصادم است."

 



[1] Kosher

[2] Pascua Judía جشنی به یاد آزادی بنی اسرائیل از  بردگی در مصر

[3] Uzi Baram

[4] Halakhah سیستم حقوقی یهودیت کلاسیک

[5] Aliyá

[6] Mitzvah

[7] Shas

[8] Mizrahi

[9] Knesset  مجلس اسرائیل را به این نام می خوانند

[10] Shabbat روز شنبه است که از غروب آفتاب جمعه تا غروب آفتاب شنبه ادامه می یابد و طبق قوانین عبری روز استراحت یهودیان است

[11] Hametz

[12] Eli Yishai

[13] Mekorot سازمان آب اسرائیل

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:2 توسط میرحامد |

غسل تعمید یک منتقد اسلام در واتیکان توسط پاپ

آنخلس اسپینوسا- تهران- 24/03/2008

ترجمه میرحامد

"مقدی علام" یکی دیگر از کسانی است که همه ساله توسط پاپ طی مراسمی در زمان عید پاک، غسل تعمید می شوند. اما به دلایلی نام او بیش از دیگران مورد توجه قرار گرفته است. علام که سردبیر روزنامه ایتالیایی Il Corriere della Sera است،  قبل از این مسلمان بود و اینک با برگزیدن آیین مسیحیت توجه بسیاری از محافل مذهبی را به خود جلب کرده است. مخالفت ها و انتقاداتی که او پیش از این در رابطه با اسلام و دین ورزی مسلمانان مطرح کرده بود، عمل غیرمتعارف وی را پررنگ تر نموده است. شرایط خاص "علام"، باعث شده است که برخی عمل وی را مانعی در روند گفت و گوی بین الادیان تلقی کنند. عکس العمل هایی که در جهان اسلام در قبال مسئله ی "علام" بروز یافته، برای کلیساهای کاتولیک فرصتی بوده تا باردیگر از عدم تعامل اسلام انتقاد کنند. طبق آنچه در فقه اسلامی آمده است، کسانی که از اسلام خارج شوند، مرتد تلقی شده و محکوم به اعدام اند. اما از طرفی هر دو آیین - اسلام و مسیحیت- از تبلیغات مذهبی یکدیگر بیم دارند، مبادا مومنان یکی به آیین دیگری ایمان آورند.

 

امروزه زندگی ده ها و شاید صدها مسلمان مسیحی شده همچون "علام" با ترس همراه است که مبادا یک متعصب مذهبی درصدد اجرای احکام شریعت برآمده و چنان که در قانون مجازات اسلامی آمده است، آنان را به جرم تغییر مذهب و خروج از آیین اسلام، مرتد شناخته و حکم فقهی که چیزی جز مرگ نیست را به مرحله اجرا گذارد. اکثر حکمرانان کشورهای اسلامی نیز، شاید به دلیل عدم مشروعیت دموکراتیک، جرأت رویارویی با این دست تفاسیر مذهبی را ندارند، حتی اگر قوانین مدنی در برخی از این کشورها، همچون مصر، آزادی مذهبی را مفروض داشته باشد. چراکه آزادی مذهب در قوانین این کشورها تنها به معنای آزادی دیگران برای مشرف شدن به اسلام است، نه آزادی مسلمانان.

 

اگرچه بنظر می رسید جهان اسلام  به سمت تعامل با جهان مسیحیت پیش می رود، اما این روند بیشتر معلول تدابیر سیاسی و استراتژی شکستن انحصار بوده تا اعتقاد به ایجاد رابطه ای تعاملی. بر همین مبنا بازگشایی اولین کلیسای کاتولیک در قطر در حاشیه "هفته مصیبت"[1] جهان عرب را بسیار حساس کرد. در همان حال اسقف اعظم "منجد الهاشم" طی نامه ای به سران برخی کشورهای عربی منجمله کویت، قطر، بحرین، یمن و امارات متحده عربی، اعلام کرد که واتیکان گفت و گوهایی را برای برپاساختن کلیسایی مشابه در عربستان سعودی آغاز کرده است. عربستان تنها کشور منطقه و شاید جهان است که ساختن کلیسا در آن ممنوع می باشد. اندکی پس از این مدعا، یک مقام ارشد سعودی آب سردی بر این احتمال ریخت تا قائله را یکسره کند.

 

"انور عاشیقی"، رئیس مرکز مطالعات راهبردی عربستان طی اظهاراتی در شبکه تلویزیونی العربیه ابراز داشت:"من در جلسات مختلفی که در مورد گفت و گوی میان اسلام و مسیحیت برگزار شده، شرکت کرده ام و در این باره بسیار گفته شده است. مذاکرات رسمی در مورد ساخت کلیسا تنها زمانی آغاز خواهد شد که پاپ و تمامی کلیساهای مسیحی، پیامبر اسلام، محمد (ص) را تصدیق کنند."

 

آنچه "عاشیقی" ذکر کرده است، شاهدی بر همان مدعای عدم تعامل است که سخنگویان واتیکان (و دیگر کلیساهای مسیحی) همواره در رابطه با اسلام از آن شکایت داشته اند. درحالیکه بودجه عربستان خرج ساخت بزرگترین مسجد اروپا در کرانه های تیبر[2]، کمی آنطرف تر از واتیکان می شود، عربستان سعودی با تمسک به این بهانه که سرزمین حجاز مهد اسلام است، اجازه ی هیچگونه فعالیت مذهبی دیگری را در خاک خود نمی دهد. به همین جهت صدها هزار مهاجر مسیحی مجبور به تقیه شده اند.

 

چنین تفکری سالها در قطر نیز رواج داشت، تا اینکه هفت سال پیش "شیخ احمد بن خلیفه آل ثانی" به پنج کلیسای مسیحی اجازه داد بناهای مذهبی خود را در قطر برپاکنند. این رویکرد جدید، تلاشی از جانب حکمرانان قطر برای گشودن درهای این کشور به روی جهانیان بود تا بدین ترتیب راه جذب گردشگر و سرمایه گذار خارجی تسهیل گردد. اما دیری نپایید که با واکنشهایی از طرف وهابیان - فرقه ای از اهل تسنن- مواجه شدند. وهابیان 200000 نفر از جمعیت 900000 نفری امارات را تشکیل می دهند. برخی نیز در این مورد خواستار برگزاری همه پرسی می باشند. این همه در حالی است که کلیسای تازه گشایش یافته که در میان بیابانی واقع شده و بیست کیلومتر با دوحه فاصله دارد، اجازه نصب صلیب و ناقوس در معرض دید عموم را ندارد.

 

حتی در آن دسته از کشورهای اسلامی که قومیتهای مسیحی بومی در آنها ساکن هستند همچون قبطیان در مصر، کلدانیان در عراق و ارامنه در ایران، آزادی مذهب بطور کامل تضمین شده نیست. البته در این کشورها اقلیتها اجازه برپایی آیین های دینی در مکان های مذهبی شان را دارند. و در مورد ایران مسیحیان، همچون دیگر اقلیتها مثل کلیمیان و زرتشتیان، نمایندگانی به مجلس می فرستند. اما در عمل، شهروندان درجه ی دو به حساب می آیند و هیچگاه به پست های حساس نظامی و دولتی همچون استانداری و وزارت دست نخواهند یافت.



[1] در آیین مسیحیت هفته پیش از رستاخیز مسیح را گویند

[2]  رودی در ایتالیا

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:58 توسط میرحامد |

بنام یکتا خدا

ضمن تبریک سال نو و آرزوی بهروزی برای مام میهن و به امید برخورداری ایرانیان از زیستی در سایه سار صلح، آزادی و عدالت، بخشی از آنچه آقای رضا علیجانی سال گذشته برای تبریک نوروز گفته بودند را برگزیدم که نیایشی است به درگاه حضرت دوست:

 

در طبیعت خدا که نظم دیرینش

رویش سبز و نغمه امید را خودبخود و به جبر و تقدیر جانشین سوز سرما و زوزه گرگان و قارقار کلاغان میکند

روز، نو شده است

اما نوروز نیامده است

پس آیا سزا نیست بگوییم طبیعت خدا روزش را نوروز کرده است، اما

در هر آنچه از آب و خشکی که در اختیار آدمیان است، تباهی شده است؟

اما سنتهای خدایی طبیعت نیز یک روز بدست آدمیان و برای آدمیان در جامعه جاری می شوند

و هر آنچه به نفع مردم است می ماند و بقیه چون کف روی آب ناپدید می شود

اما در این میان و تا آن زمان از خداوند دگرگون کننده دلها و دیده ها

محول القلوب و الابصار

همان خداوند دگرگون کننده و تدبیرکننده طبیعت

مدبر اللیل و النهار

مصرانه از صمیم دل می خواهیم

حال وجودی ما را به بهترین وضع و حال دگرگون کند

حول حالنا الی احسن الحال

و تنها تغییر حال وجودی ماست که تغییر اوضاع اجتماعی ما را بدنبال خواهد داشت

و رویش سبز و نغمه امید را در پی؛

به امید آن روز که هم روز نو است و هم نوروز؛

نوروز شاد و سبز و پرامید

نوروز مهر و عاطفه و محبت و عشق

و نوروز داد و دهش

روز آزادی، عدالت، صلح و امنیت

+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 20:28 توسط میرحامد |

 

در این چند هفته انتقادات بسیاری در مورد انتخابات پیش رو مطرح شده و احزاب و افراد مختلف دیدگاههای متفاوتی ارائه نموده اند. در اینجا می کوشم نقدی تئوریک و بنیادین بر انتخابات در ایران به طور عام و در نهایت انتخابات پیش رو به طور خاص داشته باشم.

برخی از  سنجه های وجود دموکراسی معطوف به انتخابات در کشور ها را اینگونه می توان نام برد:

 1- انتخابات آزاد که هرچند یکبار و پیوسته برگزار شود

2- هر شهروند بالغ در آن حق رأی داشته باشد

3- نامزدها و حزبها، چه موافق دولت چه مخالف، بتوانند آزادانه در مبارزه های انتخاباتی شرکت کنند

4- رأی مخفی و خالی از تهدید باشد.

5- چنین انتخاباتی امکان انتخابی مؤثر را فراهم کند، یعنی اینکه انتخاب محدود به نامزدهای یک حزب نباشد و اگر اکثریت رأی دهندگان به حکومت وقت رأی ندهند، حکومت به کسانی دیگر سپرده شود[1].

با نگاهی ژرف تر مشخص است که در این صورت بندی علاوه بر سنجه های دموکراسی با مراتب آن نیز مواجهیم.

در این میان آیا صرف برگزاری انتخابات (بند 1) در فواصل زمانی معین و بصورت مرتب و حق رأی افراد واجد سن قانونی (بند 2)، می تواند توجیه گر دموکراتیک بودن حاکمیت یک کشور باشد؟ بدیهی است دو بند اول از ملزومات هر گونه دموکراسی به شمار می آیند و البته دموکراسی صوری[2] همواره خود را بر داشتن این دو بخش مفتخر می داند و بس.

اما در چالش بر بند سوم، در ابتدا بصورت نظری و سپس به تبع آن در حوزه عملی، نامزدها و احزاب ملزم به اعتقاد و سپس التزام به جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه می شوند، که با بند 5 مغایر است. بدین ترتیب عملاً بند5 منحل می شود بطوریکه حق شرکت در انتخابات از احزاب خارج از حاکمیت که به هر دلیل انتقادی بنیادین به این نظام دارند، سلب می شود. در نهایت تنها احزاب و گروههایی مجاز به فعالیت هستند که در چارچوب این نظام و حامی این نظام باشند. به عبارتی دیگر با یک بازی بسته مواجهیم.

در چشم اندازی دیگر و با عطف توجه به ساختار قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، مجلس شورای اسلامی نقشی محوری ندارد و مصوبات آن منوط به گذشتن از سد سترگ شورای نگهبانی است که متشخص به افرادی منتصب است.

از طرفی با نگاهی به همین نزدیکی ها ملاحظه می شود که کشوری به مراتب متلاطم و پرآشوب، نه تنها انتخابات را برگزار می کند و براحتی به شرکت احزاب مخالف در انتخابات تن می دهد -البته نباید در این روند حرمت خون بوتو را فراموش کرد- بلکه از قدرت خود در جعل انتخابات و شمارش آراء استفاده نمی کند و به رأی مردم احترام گذاشته و سر فرود می آورد. مشرف بعنوان یک نظامی عیان، انقلابی عمل نکرده و مخالفان را تارومار نمی کند. در گوشه ای دیگر از نقشه ایران خارج از مرز این دیار، حتی قانون اساسی در مقابل خواست عمومی تغییر می کند تا اراده مردم در قامت اسلام خواهی بروز یابد.

اما پروسه دموکراسی در داخل مرزهای ایران سیری دیگر یافته است. اینک دایره آنچنان تنگ شده که حتی احزاب درون حاکمیت -نه منتقدین و اپوزیسیون-  که به اصول فوق اعتقاد و حتی التزام خود را نشان داده اند نیز به دلیل برخی اختلاف نظرهای ثانوی و پسینی از سیطره حاکمیت کنار گذاشته می شوند و برخی از احزابشان تا پرتگاه اپوزیسیون پیش رفته و دوباره به دامان نظام بازمی گردند.

درمجموع باید گفت که فراخوان پیش رو ویژگی های یک انتخابات را نداشته و شاخصه های رایج کلمه در عرف بین الملل را دارا نیست و به هر نتیجه ای که بینجامد معرف خواست ها، آرمانها و مطالبات جمعی ایرانیان نخواهد بود و اگرچه مشروعیتی حقوقی می یابد، بدلیل بی پشتوانگی و عدم حمایت اقشار و اقوام و مذاهب ایرانیان، هیچ گاه کارایی مطلوب اکثریت ایرانیان را نخواهد داشت.



[1] دانشنامه سیاسی- داریوش آشوری، بنگرید به درایند دموکراسی

[2] Formal Democracy

+ نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 1:34 توسط میرحامد |